بنیادشفیعی - تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 4:02
خیلی وقته که از کارم تو بنیاد شفیعی میگذره اما انقدر تجربه ی متفاوتی بودکه فکر میکنم لازمه یکم درباره ش بنویسم اول: اون زمان که ثبت کردم اسمم رو اصلا فکر نمیکردم قراره همچین کاری بکنم و اصلا فکر نمیکردم فرم من خونده بشه اما خونده شد!دوم:تو کارگاه سفال بودم که بهم زنگ زدن و من انقدر یادم نبود که همچی...
تجربش کن - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:26
اون نوشته ی قبلی مربوط به خیلی وقت پیش بود ک نمیدونم دقیقن کی اما من نصفه گذاشته بودمش و یلدم رفته بود پستش کنم امید وارم این اتاق واسه متن امشبم نیوفته.دستاورد بزرگ سالهای بعد بیست سالگی برای من این بود تجربش کنسالهای قبل تر انقدر این این تجربه کردن برام ترسناک بود که اگه یکی بهم میگفت یه روزی تو د...
فصل نو - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:26
دوباره یه فصل نو تو زندگیم شروع شد...این سرعت بالا یه ادم دونده میخواد...نمیدونم واقعن چراانقدر یهو همه چیز داره سریع پیش میره...یه وقتیی کند بودن زمان کلافه م میکرد اما الان از این سرعت دارم لذت میبرم از این که مجبور نیستم بشینم تا بلکه یه فرصتی پیش بیاد و خودم فرصت های مختلف برای تجربه های جدید ای...
خاطره ها فراموش میشن - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:26
الان چند روزه عمیقن دارم خدا روشکر میکنم بخاطر این که خاطره های تلخ و بد اکثرن فراموش میشن...اگر قرار بود ادم تمام تجربه هاش یادش بمونه واقعن از هم فرو میپاشید...چه روزایی که من از سر نگذروندم به امید این روزایی که الان توشم...به امید یه ازادی نسبی ...به امید ساعتای کمتری تو خونه بودن...به امید ازار...
من - تاریخ: 1399/6/27 ساعت: 23:16
من تلخ و رنجورم مثل این نگاهی که به جهان دارم...دنیا جای پر غمی عه...پررنج و پر اندوه..جهان همش سیاهه..ما فقط با دروغای رویایی حالمونو عوض میکنیم...خدا یه بزرگوار اندوهگینه که از پنجره به مانگاه میکنه و سیگار میکشه... Let's block ads! (Why?)
نمیدونم - تاریخ: 1399/6/27 ساعت: 23:16
یادمه یه زمان پر بودم از انگیزه و انرژی...پر بودم از شوق رسیدن و بدست آوردن...همه چیز برام این بود که بتونم دانشگاه تهران ادبیات نمایشی قبول شم...فکر میکردم تئاتر زندگی مو زی و رو میکنه...فکر میکردم ه
خلاصه خوبه دیگه کلا... - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 21:06
دلم میخواد بعد این همه مدتی که گذشته و این همه اتفاقایی که افتاده یه نوشته ای بزارم اینجا که بمونه برای همیشه ی عمرم...هیچ وقت فکرنمیکردم دوست داشتن یه ادم خارج از خونواده م بتونه برام انقدر جدی و عمی
بی هیچی - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 21:06
هر چیتلاش میکنم تو این روزا چیزی ننویسم انگار نمیشه...توروزای سخت نوشتن برام سخت میشه...این دومین باریه که روزای سخت اینطور دارن چیره میشن روی زندگیم...هر وقت سایه ی مرگ و رو سر زندگیم واضح تر میبینم
#ش_ن - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
شاهین که میخونه انگار غرق میشم ..میرم تو اتوبوس محلاتی تو یه شب سرد زمستونی...میرم کنار پنجره ...تو صندلی های عقب اتوبوس که تنگ اند ولی برای من جا دارن...شاهین که میخونه حس میکنم زندگی برام معنی میگیره...شاهین صداش فرق داره...شاهین کلماتش رو جور دیگه ای بیان میکنه...من و میبره به یه دنیای دیگه...به ...
من میدونم چی میخوام - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
من میدونم چی میخوام...و براش دارم تلاش میکنم...من میرسم به خواسته هام...من میونم...من روزای خوب و میبینم...دورن ولی دیده میشن
درد - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
ما تحت درد هایی قرار میگیریم تو زندگی که هیچ کس جزخود ما اونا رو نمیفهمه...جهان ،جهان رنجشه...جهان درد
قرصای افسردگی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
چی شد که اخه الان من اینجام با قرصای افسردگی...چی شده آخه..مگه قرار نبود تئاتر بخونم تودانشگاه تهاران...مگه قرار نبود همه چیز عوض شه...قرار نبود حالم خوب شه؟چرا پس هی داره بد تر میشه حالم...جای رشد دارم سقوط میکنم...من چی کار کنم بااین همه امیدواری مرده...به کدوم ارزوی براورده شدم برگردم و به خودم و...
و شبهه های من به اصل هستی... - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
دستاورد افسردگی اینه که ادم کلی سوال مهم از خودش می پرسه...افسردگی رنجه...ورنج ادم ها رو بزرگ میکنهپی نویس:افسردگی سرماخوردگی روانه...و خیلی ها بهش دچارن
جبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرجبرج - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
چه جبر اعظمی همه دنیا رو گرفته...پ.ن:به نظر شما کاری از دست ما بر میاد؟
هوا - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
هوا ،هوای عصر یه روز پاییزیه واسه دانشجوی شهرستانی ترم یک ادبیات تو خیابون انقلاب وقتی کتاب فروشیا دارن کرکره ها رو میکشن پایین...
اینجا - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:24
اینجا مال منه هزار سالم که بگذره باز میام مینویسم همینجا
بشینی ببینی باید چی بنویسی بعد یه سال و اندی... - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 7:26
آخ که چه دلزده و خسته وآشفته ام ...وقتی یه آرزویی تو دلت داری با تموم قلبت امیدواری انگاری...هیچی ناراحتت نمیکنه...هر چیز ناراحت کننده ای قوی تر و سخت ترت میکنه...آخ که عجب انرژی ای داره امید... ولی و
از خوشی هام - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 7:26
اگه تو دنیا چیزهایی پیدا کنم جذاب تر ا مامانم و ادبیات...قطعا برام جالب خواهد بود...نمیگم نیستا...ولی منو به ذوق نمیاره...چیزی که منو به حرکت مینداره و حس میکنم از دورون قلبم داره فواره میزنه دقیقا هم
عشق...آزادی...اندوه - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 7:26
دیگه واقعا احساس شادی در من مرده انگار...واقعی ترش این که اصلا احساس در من مرده...اشک دیگه برام نمونده...کلی گریه...دو ماه گریه...هر روز..اینا چیه؟حالم خوب نیست...هیچ کس کمکم نمیکنه..میخوام از دانشگاه
تحول...تهوع...تکرر - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 7:26
دلت چی میخواد آخه لعنتی...لعنتی لعنتی ...تو چرا اینقدر خسته شدی آخه یهو...چی خراب شد تو زندگیت...کی سیلی زد بهت...چی شد یه دفعه ای...چرا امروز تو اون فردایی نشد که دیروز میخواستی؟...چرااهنگ غمگین گوش

برچسب‌های مرتبط

دوست داشتن کارتونی | دوست داشتن کار | عکس دوست داشتن کارتونی | کاریکاتور دوست داشتن | کاریکلماتور دوست داشتن | کارهای دوست داشتن | کارت دوست داشتن | عاشقانه ای برای تو | عاشقانه ای برای تولد | عاشقانه ای برای تولد همسرم